تبليغاتX
عباس

عباس

دختری از آباده که برای نامزدش مینویسد

۵شنبه بود و ما قرار داشتیم برای دعای کمیل بریم خانه عباس اینا وقتی رسیدیم اونجا تازه اونا ازسرخاک برگشته بودند بعد از کلی احوال پرسی من رفتم تو اشپزخانه با زندائیم و بساط شام رو حاظر کنیم بقیه رفتند برای دعا کمیل

شب موقع شام خیلی خوش گذشت چون من کنار عزیزم بودم و دوتایی بهم نگاه میکردیم و شام میخوردیم

شب تا ساعت ۳بیدار بود دور هم نشسته و حرف میزدیم خوراکی های جور واجور میخوردیم و کلی جاتون خالی خندیدیم

بعد از کلی حرف زدن خوابیدیم و صبح زود بیدار شدیم

یک به ظهر مونده تصمیم گرفتیم بریم بیرون و رفتیم کوه خیلی پیاده روی کردیم ولی من که نفهمیدم چون همسفرم عباس بود

بقیه صداشون دراومده بود که خسته شدیم و اینطور حرفها

رسیدیم قله کوه و زنگ زدیم که وسایل چای رو داداش عباس بیاره

و نوک قله چای درست کردیم و میوه خوردیم

دوباره همه تصمیم گرفتن که نهارو جای که بعد از اون کوه بود بخوریم

زندائی من با مامان عباس برگشتند خانه تا غذا اماده کنند و بیارن سر قرارمون

وای نمیدونید تا حالا اونجا نرفته بودم یک حوضچه بین یه عالمه درخت چه جای با صفائی

دلم میخواست شب و همونجا بمونم ولی نمیشد اخه ما وسط بیابان بودیم  . اصلا نمیتونم توصیف کنم که چقدر به ما خوش گذشت

ساعتهای ۴ بود برگشتیم خانه عباس اینا و همه خسته گرفتیم خوابیدیم  منم خیلی خسته شده بودم اصلا نفهمیدم چطور خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدمبساط زغال بر پاست و دائی من داره جوجه درست میکنه بازم جاتون خالی شب گذشت و ساعت ۱۱بود که ما دیگه برگشتیم خانه خودمون

اما همه ناراحت چون از هم دیگه جدا شدیم و من عباس بیشتر از همه تازه یادم رفت بگم پدر عباس همون شب از من خواستگاری کرد و این بهترین شب زندگیم بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مونا  | 

ما عباس و خواهرش رو برای شام دعوت کردیم اخه ما ۵روز تهران بودیم خانه داداشم و از عباسم دور بودم اونم خیلی ناراحت بود و میخواست هرچه زودتر همو ببینیم برای همین مامانم اونارو به شام دعوت کرد ولی وقتی من از سر کار اومدم خواهر عباس زنگ زده بود و قرار گذاشته بود به خاطر دلایلی ما بریم اونجا منم از خدا خواسته زود اماده شدم

و راهی خانه عباس اینا حتی سوغاتی شو بردم اونجا که بهش بدم من برای مهربان (دختر خواهر عباس ) که ۴سال داره یک عروسک خریده بودم و برای عباس یک کیف پول خیلی خوشگل

من اول سوغاتی مهربان دادم اخه مهربان خیلی منو دوست داره منم همینطور حتی قبل از جریان عباس همیشه مهربان منو میخواسته که برم خونشون

بعد کلی وقت کادوی عباس هم دادم و اون گفت که خیلی دوست داشته و میخواسته یه همچین کیفی رو بگیره و به قول خودش چون ما دوتا خیلی بهم نزدیک هستیم من فهمیدم که چی باید براش بگیرم و  

کلی از این حرفهای خوشگل خوشگل اون شب تا اقای حسن زاده بیادما ۴نفری خیلی در مورد مراسم خواستگاری اصلی و این برنامه ها حرف زدیم کلی هم تیکه بهم انداختیم که اگه تو نمیخوای نیا واز این جور حرفها

همینطور که داشتیم حرف میزدیم اقای حسن زاده اومدو ما دیگه حرفامونو قطع کردیم ونشستیم به فیلم دیدن که داداشه عباس سر کله اش پیدا شد اون پسر خیلی خوبیه و میره سر بازی و از این ۴ماه خدمتی که کرده ۳ماهشو خانه بوده از بس سروزبون داره همینطور برا خودش تشویقی میگیره خیلی هم دوست داره زودتر این وصلت انجام بشه از منو عباس بیشتر تلاش میکنه اره خلاصه اومد و شروع کرد به مسخره بازی و خندوندن ما تازه هروقت از کنارش رد میشم بهم میگه زنداداشه من بعضی وقتها خیلی خجالت میکشم اخه هواسش نیست یهو میگه اصلا نمیگه کسی اینجاست زشته میفهمن کار خودشو میکنه ولی من خیلی دوسش دارم

ما شام قیمه بادمجون خوردیم و خیلی خوش گذشت دیشب ........ 

سه شنبه چهاردهم آبان 1387  توسط مریم  

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مونا  | 

ساعت تقریبا ۱:۱۵بود از سر کار برگشتم خانه خیلی گشنه ام شده بود نهار خوردم و قرار شد ما برای عصر اش درست کنیم و به عباس اینا بگیم بیان خونمون وقتی زنگ زدیم به خواهر عباس گفت باشه منم زنگ زدم عباس گفتم بیا گفت نمیام و کار دارم اخه پدر و مادر عباس شهرستان هستند و عباس اینجا توی دفتر اسناد رسمی پیش شوهر خواهرش کار میکنه بعضی شبها توی دفتر میخوابه که مزاحم شوهر خواهرش و خواهرش نشه البته مزاحم که نیست ولی خودش میگه من اینطوری راحت تر هستم .

خلاصه عباس گفت به خاطر اینکه ۲شب پشت سر هم اومده خانه خواهرش امشب نمیاد منم باهاش قهر کردم و گفتم دیگه دوست ندارم

بعد عباس زنگ زد به مامانم و گفت که نمیتونه و عذر خواهی کرد مامانه منم قبول کرد ولی من هنوز ناراحت بودم من و مامانم رفتیم بیمارستان ملاقات عموم که بعد تو راه سبزی اش بخریم و بر گردیم تو بیمارستان بودیم خواهر عباس زنگ زد که ما نمیائیم چون عباس نمیاد ........

مامانه منم گفت باشه ولی وقتی داشتیم برمیگشتیم مامانم گفت دیگه اش درست نمیکنیم منم گفتم نه حالا که اینطور شد و کسی نمیاد باید درست کنی

و رفتیم خانه و جاتون خالی یه اش خوشمزه درست کردیم عباس خیلی زنگ زده بود و من نفهمیدم وبراش یک پیام دادم که امیدوارم بهت خوش بگذره

واونم در جواب گفت تو هرچی با من قهر کنی بازم خانم من هستی و کلی با هم بحث کردیم من شب خیلی زود رفتم بخوابم وبا عباس هم اشتی کردم به قول عباس اینا نمک زندگی بهم شب بخیر گفتیم و دوتامون خوابیدیم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مونا  |